مرتضى راوندى

745

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بدميد ، خوارزمشاه بر بالايى بايستاد و سالاران و مقدمان نزديك وى ، گفت اى آزادمردان ، چون روز شود خصمى سخت شوخ و گربز ( يعنى دلير ) پيش خواهد آمد و لشكرى يكدل دارد ، جان را ( يعنى از جان ) بخواهند زد و ما آمده‌ايم تا جان و مال ايشان بستانيم و از بيخ بركنيم . هشيار و بيدار باشيد و چشم به علامت من در قلب داريد كه من آنجا باشم . . . من به هزيمت نخواهم رفت . . . خوارزمشاه در قلب ايستاد و در جناح آنچه لشكر قويتر بود جانب قلب نامزد كرد تا اگر ميمنه و ميسره را به مردم حاجت افتد مىفرستد » در جريان جنگ در اثر اصابت تير ، خوارزمشاه مجروح مىشود ولى بدون آن‌كه بيمى به خود راه دهد به جنگ و نبرد ادامه مىدهد تا سرانجام در اثر جراحت جنگ و بروز بيمارى اسهال ، حال او به وخامت مىگرايد . ناچار فرزند و سران سپاه را فرامىخواند و مىگويد « . . . من رفتم روز جزع نيست و نبايد گريست ، آخر كار آدمى مرگ است . شمايان مردمان ، پشت به پشت آريد . چنان كنيد كه مرگ من امشب و فردا پنهان ماند . . . بيش طاقت سخن نمىدارم ، به جان دادن و شهادت مشغولم » « 1 » به اين ترتيب سران سپاه به حكم عقل با على تگين كه او نيز خسته‌وكوفته بود ، صلح مىكنند و مرگ خوارزمشاه را پوشيده مىدارند و كار اين رزم را به طرزى عاقلانه پايان مىدهند . چگونه بايد جنگيد عنصر المعالى در باب بيستم « اندر كارزار كردن » به سربازان و سرداران آنها آيين رزمجويى و راه و رسم پيكار و سلحشورى را مىآموزد : « اما چون در كارزار باشى ، آنجا سستى و درنگ شرط نباشد . چنان‌كه تا خصم تو بر تو شام خورد ، تو برو چاشت خورده باشى . چون در ميدان ، در كارزار باشى ، هيچ تقصير مكن و بر جان خويش مبخشاى كه آن را كه به گور بايد خفت ، به خانه نتواند خفتن . و در معركه تا گامى پيش توان نهادن ، هرگز گامى بازپس منه ، و چون در ميدان معركه و خصمان گرفتار آمدى ، از جنگ مياساى كه از چنگ خصمان به جنگ توانى رستن . و البته مترس و دلير باش كه شمشير كوتاه به دست دليران دراز گردد . . . به نام نيكو مردن ، به كه به ننگ زندگانى كردن و زيستن . اما به خون ناحق دلير مباش . . . الا خون صعلوكان و دزدان و نبّاشان . . . و نه همهء مكافات خون ناحق بدان جهان باشد كه من در كتابها خوانده‌ام و نيز تجربت كرده‌ام كه مكافات بدى هم بدين جهان به مردم رسد . . . اما در حديث كارزار كردن ، چنان‌كه گفتم چنان باش ، خويشتن ، بخشاى مباش كه تا تن خويش را بخورد سگان نكنى ، نام خويش به نام شيران نتوان كرد . و حقيقت بدان كه ، هركه برآيد ، روزى بميرد . . . پس در كارزار اين اعتقاد بايد كردن و كوشا بودن تا نام و نان حاصل آيد . . . بدان‌كه نام و نان از جهان به دست توان آوردن و چون به دست آوردى ، جهد آن كن كه جمع دارى و نگاه همى دارى و خرجى بر موجب دخل همى كنى و اسراف نكنى در كارها ، كه اسراف مبارك نبود . » « 2 »

--> ( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 440 به بعد . ( 2 ) . قابوسنامه ، به اهتمام دكتر يوسفى ، ص 98 به بعد .